قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4712

تاريخ الفي ( فارسى )

[ نفيس ] خود حمله بر غنيم برد و آن جماعت را بعد از كوشش بسيار متفرق گردانيد و امرا و بهادران نيز مراجعت نموده قمر الدين را تعاقب كردند و جمعى كثير از مردمش را به قتل آمدند . اميرزاده عمر شيخ و ختاى بهادر به موجب حكم در كاشغر توقّف نمود « 1 » و صاحبقران به نفس [ نفيس ] خود عازم مغولستان شد و باز به قمر الدين رسيدند و بعد از جنگ او را گريزانيدند . امير اوچ‌قرا بهادر در عقب قمر الدين رفته ، چون به او نزديك رسيد ، قمر الدين با هشت نفر معاودت نموده او را در ميان گرفتند و زخم بسيار به او رسيد ، اما از غايت شجاعت چندان جنگ كرد كه قمر الدين را از همراهان جدا كرده و قمر الدين تيرى بر اسب اوچ‌قرا زده اسب بيفتاد و با وجود اين اوچ‌قرا سپر در سر كشيده پياده به طرف او روان شد . قمر الدين را مردانگى او به غايت خوش آمد . گفت « آنچه نهايت مرتبهء سپاهيگرى بود [ 468 الف ] به فعل آوردى . اكنون به همين مرتبه راضى شده بازگرد . و غرض از اين گفتن آن است كه حيف است چون تو بهادرى در پيادگى ضايع شود ، و اگر باور ندارى تماشاى تيراندازى من كن . » « 2 » و تيرى ديگر بر سنگ خاره كه نزديك اوچ‌قرا بهادر بود انداخت ، چنانچه تير يك مشت در آن سنگ نشست . اوچ‌قرا نيز تحسين نموده زخمدار و پياده بازگشت و فولاد جرانچى در اين معركه زخمدار شد و بدان زخم درگذشت . و به وقت توجه به اين سفر اميرزاده جهانگير را صاحبقران در سمرقند به جهت اندك عارضه [ اى ] كه داشت گذاشته بود و هميشه خاطرش به جهت فرزند ارجمند دغدغه‌ناك بود ، چون مظفر و منصور مراجعت به سمرقند اتفاق افتاد تمام اركان دولت و اعيان مملكت به رسم استقبال سرهاى برهنه و نمدهاى سياه در گردن انداخته بيرون آمدند و آن حضرت بر فوت شاهزاده اطلاع يافته به غايت محزون و گرفته خاطر شد . چون علاجى بجز صبر در دست نبود ، بعد از آنكه مراسم تغريت به فعل آوردند ، كالبدش را به كش فرستاد و عمارتى عالى ساخته در آنجا دفن كردند . « 3 » و دو پسر از اميرزاده جهانگير به يادگار مانده . اميرزاده محمد سلطان از خانزاده [ دختر صوفى ] و اميرزاده پير محمد از بخت ملك آغا ، دختر الياس يسورى « 4 » كه بعد از

--> ( 1 ) . حبيب السير ( ج 3 ، ص 425 ) : « و در اين يورش اميرزاده عمر شيخ و ختاى بهادر به كاشغر رفته آن خطّه را از خضر خواجه اغلن و خدايدار مغول بستاندند . » ( 2 ) . حبيب السير ( ج 3 ، ص 425 ) : « وظيفهء مردانگى همين است كه به جاى آوردى ، از همچو منى به اين قدر راضى باش و بازگرد ، و گرنه در ضرب شست من نگاه كن . . . » ( 3 ) . حبيب السير : « پادشاه باوقار و تمكين از صعوبت آن مصيبت به غايت حزين و غمگين گشت و چند روز اقداح تلخ مذاق اندوه نوشيده و لباس عزا و ماتم پوشيده ، بالاخره دست تسليم و رضا در جيب شكيبايى زد و . . . » ( 4 ) . ق ، ش : الباس شورى .